یلدا بازی
می دانم که 10 روزی از یلدا گذشته است، اما در این مدت سرم خیلی شلوغ بود و نشد که چیزی بنویسم. خرابی وبلاگ هم مزید بر علت شد. اما برای بازی دعوت شده ام و خلاف ادب است که دعوت را رد کنم، پس با تاخیر بازی می کنم!1- تا اول راهنمایی خیلی چاق و تپل بودم، به طوری که خروج از مرکزم با تقریب خوبی 1 بود. هیچ ایده ای ندارم که چه اتفاقی افتاد که لاغر و قد بلند شدم، فقط خدا را به خاطر این تغییر شاکرم!
2- اولین بار که از دختری خوشم آمد 7 سال هم نداشتم. ما در محله ارمنی ها زندگی می کردیم. روزی خانه یکی از همسایه ها آتش گرفت (آتش سوزی بسیار خفیف بود و به راحتی مهار شد.) من از سر کنجکاوی از پنجره قضیه را دنبال می کردم. دخترکی 8-9 ساله که دستش کمی سوخته بود پریشان از خانه بیرون آمد. خوب یادم است که تی شرت نارنجی داشت و موهایی خرمایی. نمی دانم چرا از دخترک خوشم آمد، از خوشگلی اش بود یا به خاطر ضعیف و شکننده بودنش در آن لحظات. چند روزی خواب و خوراک نداشتم، تا دختر همسایه مان بو برد و دخترک را آورد حیاط خانه مان تا حرف بزنیم. من که در آن سن و سال بی نهایت خجالتی بودم فرار کردم! تا مدتها مبدا تاریخم را روز آتش سوزی خانه آنها قرار داده بودم. روزی در پائیز بود، یادم نیست دقیقا چه روزی. دخترک را دیگر ندیدم.
3- از آدمهای احساساتی بدم می آید، چون خودم احساساتی درجه یکی بودم. از آدمهایی که سر قرار دیر می کنند هم بدم می آید ( به یاد ندارم که در زندگی ام به موقع جایی رسیده باشم!). از آدمهای چشم آبی می ترسم، رنگ چشم سبز را هم به